رمان گناهکار فصل 4
تقه ای به در خورد..دستم با حوله روی موهام ثابت موند..
از همونجا گفتم: بله!!..
صدای خودش بود..با اینکه پیر بود و یه پاش لبه گورمونده بود ولی بازم صدای محکم و پرغروری داشت..
--همون لباسی که برات اوردم رو بپوش..فراموش نکن چی گفتم..همه رو مو به مو انجام میدی..شنیدی؟..
نفسمو محکم دادم بیرون..باز گیر دادناش شروع شد..
-باشه ..
دیگه صداش رو نشنیدم..همیشه اینجور مواقع می گفت "بگو چشم" و من هم مجبور می شدم بگم..
چند بار سرسختی کردم و زیر بار نرفتم تا اینکه اونم مجبور شد دست برداره..ولی وقتی به چیزی سیریش می شد دیگه هیچ جوری از حرفش بر نمی گشت و الا و بلا باید انجامش می دادم..
نمونه ش امشب و لباسی که برای مهمونی باید می پوشیدم..بی خیاله موهام شدم ..رفتم طرفش..تو کاورش بود و گذاشته بودمش رو تخت..کاور رو برداشتم..فوق العاده بود..یه لباس مجلسی و بلند به رنگ سرخه اتشین..روی قسمت سینه ش سنگ های نقره ای و شیشه ای کار شده بود..یه نوار همرنگ لباس ولی از جنس ساتن به دور کمرش دوخته شده بود که کمرمو باریکتر نشون می داد..قسمت روی شونه ش نیمه برهنه بود..
این مدت که پیشش کار می کردم برام عادی شده بود که توی مهمونیاش پوشیده نباشم..دیگه برام فرقی هم نمی کرد..ولی در هر صورت یه شال مینداختم رو شونه هام..با این حال هر بار که مردا بهم خیره می شدند حرص می خوردم..
ای کاش می تونستم بهش بگم نه..بگم نمی خوام مثل عروسک تو دستات باشم و تو باهام هر بازی که می خوای بکنی..
ولی فقط ای کاش بود همین..اگر عملی می شد که حتما اینکارو می کردم..
لباس رو از روی تخت برداشتم..دامنش کمی پف داشت و پرنسسی بود..همه چیزش بی نقص بود و چشم گیر..یه شال از جنس حریر هم روش بود به همراه یه نقابه براق و سرخ همرنگ لباس..
قبلا تنم کرده بودم..فقط واسه اینکه ببینم تو تنم اندازه ست یا نه..انصافا هم قالبه تنم بود و حتی یه کوچولو هم تنگ یا گشاد نبود..
یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه واقعا این پیری به من نظرمَظر داره که اینجوری واسه م خرج می کنه؟!..
ولی بعد جوابه خودمو با تشر دادم برو بابا توهم زدی..جای بابابزرگته بعد بخواد بهت نظر داشته باشه؟!..
بازم شک داشتم..خب اگر حرفی بود که تا الان می زد نه اینکه هی هر بار واسه ی مهمونیاش و مهمونی رفتناش منو هم دنباله خودش راه بندازه..
دیگه چه دلیلی داشت که براش اینجوری تیپ بزنم و تو چشم باشم؟!..هر چی بیشتر در موردش فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم..
ارایش کردم ..در حدی که نرمال باشه..موهای بلندم رو ازادانه روی شونه م رها کردم..مواج بود و نیازی به اتو و فر و این چیزا نداشت..فقط با یه گیره سره نقره ای که نگین های قرمز و شیشه ای داشت تره ای از موهام رو بین انگشتام گرفتم و با همون گیره از کنار بستم..
مانتوم رو روی لباس پوشیدم و شال قرمزی که از قبل اماده کرده بودم رو هم انداختم رو موهام..بعدم میندازم رو شونه هام که هم به لباس بخوره هم برهنگی ها رو بپوشونه..
کفشای مشکی پاشنه بلندم رو پوشیدم..هارمونی جالبی با رنگ لباسم داشت..مخصوصا چند تا از بنداش که به رنگ قرمز اتشین بود و نگین هایی هم که از بغل روش کار شده بود نقره ای وقرمز بودند..
کمی عطر به زیر گردن و مچ دستم زدم..حاضر و اماده بودم..نقاب رو گذاشتم تو کیف دستیم واز اتاق رفتم بیرون..
توی هال نشسته بود..نگاهه بی تفاوتی بهم انداخت و با رضایت سر تکون داد..به خودم گفتم دیدی اشتباه می کردی؟!..اگر بهت نظر داشت که میخه هیکلت می شد پس حتما قصدش یه چیزه دیگه ست..
شونه م رو انداختم بالا و دنبالش رفتم..دیگه برام عادی شده بود..اوایل لجبازی می کردم و گوش به حرفاش نمی دادم..ولی کم کم برام شد عادت وبعد هم همه چیز کاملا عادی جلوه کرد..جوری که تا می گفت به این مهمونی دعوت شدیم وباید باهام بیای می گفتم باشه..چکار می تونستم بکنم؟..لجبازی فایده ای نداشت..
وقتی حرف تو گوشش نمی رفت خب باید قبول می کردم..یه جورایی هم بهم بد نمی گذشت..اگر نگاه های بده مردای بولهوس رو فاکتور می گرفتم همچین بد هم نبود..
به قوله پری هم فال بود و هم تماشا..
**************************
جلوی ساختمون ترمز کرد..
--چرا نقابت رو نزدی؟!..
-حتما باید بزنم؟!..
--اجباره..زود باش..
به ناچار از تو کیفم درش اوردم و رو صورتم بستم..تو اینه که به خودم نگاه کردم خیلی خوشم اومد..واقعا عالی بود..چشمای خاکستریم ازپشت نقاب خیلی خوب خودشون رو نشون می دادن..
همراهش پیاده شدم..یه مرد که از روی لباسش بهش می خورد یکی از خدمه های همین خونه باشه سوئیچ رو ازش گرفت تا ماشین و ببره تو پارکینگ..
با فاصله ازش قدم بر می داشتم..شده بودم عین اشراف زاده ها..اگر بابام هم منو می دید عمرا نمی شناخت..
باز یادش افتادم..صدای داد و هوارش هنوزهم توی گوشم بود..فحش های رکیکی که بهم می داد هنوزم ازارم می داد..
سرمو اروم تکون دادم..نباید بهش فکر کنم..چه دلیلی داشت که بخوام با این افکاره پوچ و بیهوده خودم خودمو ازار بدم؟..
تو حیاطه ویلا که خبری نبود..فقط چند تا مرد و زن ایستاده بودن و گپ می زدن..نگاهی به اطرافم انداختم..درختای سرسبز و زیبا که زیرشون ردیف به ردیف گل کاری شده بود..
اونطرفتر یه استخر بزرگ قرار داشت که به زیبایی نقشه سیاهی شب و حلاله درخشانه ماه درش افتاده بود..واقعا زیبا بود..
به ویلا نگاه کردم..نماش تماما سنگ بود..ستون های بلند و پر نقش و نگاری که توش کار شده بود خیره کنند ست..عجب جاییه..
رفتیم تو..به به چه خبرررره..همه شیک و اتو کشیده..زن ها و مردهای پیر و جوون گوشه به گوشه ی سالن ایستاده بودند..با ظاهری فخار و شیک..
گروهی هم وسطه سالن مشغوله رقص بودند..کلا این برنامه و صحنه ها تو همه ی مهمونیا تکرار می شد..اَه..چه حوصله سر بَر..
با چند نفر اشنا سلام و علیک کردیم..بقیه رو هم من نمی شناختم ولی اون با همشون اشنا بود و گرم برخورد می کرد..
انگار دخترش بودم که همراهش پا به مهمونی می ذاشتم..هر کی که ازش می پرسید من چه نسبتی باهاش دارم با لبخند و پر غرور جواب می داد " دختر خونده م "..چیزی که باعث می شد تا سرحده مرگ تعجب کنم..
من نه دخترش بودم و نه دخترخونده ش..پس چه دلیلی داشت که منو با خودش به این مجالس بیاره و رو به همه منو دخترخونده ش معرفی کنه..
گوشه ای از سالن درست مرکز دید ایستاده بودیم..اون که داشت با کنار دستیش خوش و بش می کرد..منم مشغوله دید زدنه بقیه و صد البته به دوش کشیدنه نگاه های هرزه و مستقیمه مردانه حاضر در سالن بودم..
آی که چقدر دلم می خواست چشماشونو با ناخنام از کاسه در بیارم بندازم کف دستشون بگم برو به سلامت هر چی چشم چرونی کردی بسه..ولی حیف که نمی شد..
تعجب کرده بودم ..همه ی زنانی که توی این مهمونی حضور داشتن به صورتشون نقاب زده بودند..ولی مردا نه..خیلی جالب بود..پس واسه ی همین اصرار داشت نقاب بزنم..
به مردی که کنارش ایستاده بود و باهاش حرف می زد نگاه کردم..یه مرده تقریبا 40 ساله که مقدار کمی از موهای کنار شقیقه ش سفید شده بود..جذاب نبود ولی با نگاهش درسته ادم رو قورت می داد..
با لبخند درحالی که نگاهش به من بود گفت: دختر خونده ت خیلی کم حرفه بهمن جان..
نگام کرد..جوری که با همون نگاه بهم گفت عادی باش و انقدر خودتو نگیر..
ولی این دیگه تو کتم نمی رفت که اویزونه هر ننه قمری بشم و باهاشون گپ بزنم..فقط به لبخندی مصنوعی بسنده کردم..همینم زیادیش بود..
جوابش رو داد : دلارام همیشه همینطوره..دختر خوب ومهربونیه ولی خب..زود جوش نیست..
با بی تفاوتی به حرفای تکراریش گوش می دادم..همیشه همینو می گفت..
نگاهی به اطراف انداختم تا یه سوژه واسه ی انالیز کردن پیدا کنم..کاری که همیشه تو همه ی مهمونیا می کردم..از بس حوصله م سر می رفت می گشتم دنبال یکی که حرکتاشو زیر نظر بگیرم و این می شد سرگرمیم..
کاره دیگه هم مگه می تونستم بکنم؟!..دیگه خیلی بی حوصله می شدم می رفتم بین جمعیته در حاله رقص و یه کم مثلا می رقصیدم..ولی بازم حوصله ی اونو نداشتم..ادم یه همپای درست و حسابی نداشته باشه همون سنگین تره بتمرگه سره جاش..
اطراف رو نگاه می کردم که همهمه ها کم شد..
واااااااااا اینا چرا خشک شدن؟!..نه همشون..یه عده که بیشتریاشون زن بودن..نکنه دسته جمعی برق گرفتشون؟!..
مسیر نگاه هاشونو دنبال کردم و رسیدم به پله ها..وای خدااااااااا..قلبم اومد تو دهنم..این..این که..این..
زبونم بند اومده بود..خودش بود..اره..خوده خودش بود..اینجا چکار می کرد؟!..خدایا خوابم یا بیدار؟!..
سِت کت و شلواره خوش دوخت به رنگ مشکی..حتی پیراهنی هم که به تن داشت مشکی بود..کراوات صدفی و موهای مجعد و مشکیش رو به بالا شونه زده بود..چشمای مشکی ونافذش رو یه دور اطراف سالن چرخوند..اخم کمرنگی رو پیشونیش داشت که جدی تر نشونش می داد..
چشم ازش بر نمی داشتم..مثله بقیه..ولی من از یه چیزه دیگه تعجب کرده بودم..جوری که تن و بدنم یخ بسته بود..اصلا باورم نمی شد اینجاست..خدا رو هزار بار شکر که نقاب به صورتم داشتم..وگرنه حتما منو می شناخت..
با ژسته خاصی از پله ها پایین اومد..محکم و با نگاهی مغرور..اصلا غرور وتکبر از سر تا پای این بشر می بارید..ولی انصافا بهش می اومد ..جذاب بود..
بی توجه به مهمونا از ویلا بیرون رفت..با رفتنش یه نفس راحت کشیدم..همهمه ها از سر گرفته شد..یعنی بیشتره این سر و صداها از طرف خانماست؟!..عجبا..
ولی..
اِِِِِِ..با تعجب بهشون نگاه کردم..کجا دارن میرن؟!..همه داشتن از ویلا خارج می شدن..
کنار گوشم گفت: بریم بیرون..مهمونی اونجا برگزار میشه..
- خب چه کاریه؟!..همینجا هم..
--ادامه نده..بریم..
با حرص لبامو رو هم فشار دادم و همراهش رفتم..
خدایا امشب رو بخیر بگذرون..
همگی رفتن قسمته پشتی ویلا..
اوه اوه اینجااااا رو باش..فکر نمی کردم پشت ساختمون خوشگل تر و دلبازتر از جلو باشه..
یه فضای خیلی بزرگ و باز که دور تا دورش بوته های گل در رنگ ها و نوع های مختلف کاشته شده بود..
درست کنارشون با فاصله میزو صندلی چیده بودند که روی هر میز وسایله پذیرایی
محیا بود..یه میز خیلی بزرگ هم درست نقطه ی انتهایی از اون قسمت قرار داشت
که روش پر بود از شیشه های نوشیدنی که خوب می دونستم نیمی از اونها شراب
وشامپاین و در کل مشروب هست..ولی نیمی دیگرش شربت و نوشابه بود..
گروه ارکستر سریع تو جایگاهشون قرار گرفتن و همین که صدای موزیک بلند شد مهمونا ریختن وسط و دو به دو شروع کردن به رقصیدن..
همراهش رفتم و پشت یکی از میزها نشستیم..سنگینی نگاه های گاه و بی گاه و بلکن مستقیمه مهمونا معذبم کرده بود..
لباسم هم زیادی تو چشم بود..مخصوصا که جنس دامنه لباسم براق بود و توی اون
نور کم و رویایی به زیبایی می درخشید..قسمته سنگ دوزی شده ی لباس که دیگه
جای خودشو داشت..حتی نقابم هم براق بود..در کل سر تا پام می درخشید و این
درخشندگی چشمِ خیلیا رو گرفته بود..
ای کاش میذاشت یه چیزِ ساده تر بپوشم..ولی حتی اون هم دوست داشت به چشم
بیام..هیچ کس مثل من لباس نپوشیده بود..همه یا یه نیم تنه ی فوق العاده باز
به تن داشتن یا یه تاپ و شلوار یا حتی تاپ و دامن ..
ولی تنها کسی که همچون یک پرنسس در بین مهمانها لباس پوشیده بود من بودم..فقط یه تاج کم داشتم..
از این فکر لبخند زدم و تو دلم گفتم باز رفتی تو فازه توهم دلارام
خانم..فانتزی نزن دختر...انقدربه خودت نگیر..اینا همه ش فرمالیته ست..
اره خب..همه ش ظاهری بود..این مردایی هم که بهم خیره می شدن همه ظاهرمو می
دیدن و عاشقه قد و هیکلم می شدن نه خودم و باطنم..ای که برن گمشن همه از
دَمممم..
نگام اطراف رو می کاوید..دنبالش می گشتم که بالاخره پیداش کردم..بین این
همه مرد واقعا جذابترینشون بود..چه از نظره تیپ و هیکل چه ظاهر و قیافه..در
کل بیست بود لامصب..
بخوره تو سرش.. هر چیش رو بشه تحمل کرد اون غروره بیخودشو هیچ رقمه نمیشه ..
کنجکاو بودم بدونم صاحب مهمونی کیه؟!..این جنابه مغرورالسلطنه ی خوش قد و بالا یا یه کسه دیگه؟!..
سرمو چرخوندم و به بهمن نگاه کردم شاید بتونم ازش بپرسم ولی حواسش به من
نبود..داشت با همون یارو چشم چرونه حرف می زد و گرمه صحبت بودن..
باز رفتم تو نخه شازده که دیدم یه دختره خوشگل و قد بلند کنارش ایستاده و دارن خوش و بش می کنن..ولی دریغ از یه لبخنده خشک و خالی..
دختره داشت خودشو جر می داد این یه لبخند تحویلش بده ولی یه پوزخند هم رو
لباش نبود چه برسه به لبخند..این دیگه کی بود؟!..حتی به دخترا هم توجه
نداره..
حس می کردم اون دختر با بقیه فرق می کنه..اخه با اینکه دخترای دیگه با حسرت
نگاش می کردن و گاهی به طرفش می رفتن ولی اون فقط همون دختر رو تحویل می
گرفت..
داشتن با هم نوشیدنی کوفت می کردن..یه دونه انگور گذاشتم دهنم..اومممم چه
شیرینه..رفتم تو کاره پرتقاله که بدجور بهم خیره شده بود..عیبی نداره تو
خیره بشی بهتر از این مردای بی مزه و تلخ مزاجه..لامصب قده هندونه درشت
بود..روشو زمین ننداختم و برش داشتم..
همونطور که داشتم پوستشو می کندم تا از خجالتش در بیام یه سایه افتاد روم..قلبم ریخت..با خودم گفتم لابد خودشه..
نگاهمو با تردید و دلهره اوردم بالا ولی با دیدن فرده غریبه ای که کنارم ایستاده بود یه اخیش گفتم که خداروشکر زیر لبی بود نشنید..
به سر تا پاش یه نگاهه سرسری انداختم..یه جوونه 24 یا 25 ساله ..بسیاااار
خوش پوش بود و به روم لبخند می زد..چشم و ابرو مشکی..موهای فشن کرده..کت و
شلوار نوک مدادی اسپرت..از بوی تنده ادکلنش دماغم سوخت..
عینه طلبکارا بالا سرم وایساده بود و هیچی نمی گفت..نگاهش از پرتقاله توی
دستم به روی صورتم چرخید..لابد بنده خدا پرتقال می خواد..وا خب این همه
پرتقال چشم دوخته به این یه دونه که تو دسته منه بدبخته ؟!! خیر سرم می
خوام کوفت کنم خب..
واسه اینکه شرش کم بشه پرتقاله پوست کنده رو گرفتم جلوش..چشماش از تعجب گرد شد..
ریلکس گفتم: بفرما..
با تعجب: چی؟!..
-پرتقال..
--نه مرسی..
مردد دستمو کشیدم عقب..اگه چشمش دنباله پرتقال نیست پس واسه چی عینه خرمگس بالا سرم ظاهر شده؟!..
-چیزی می خواین؟!..
-- نه!..
حرصم گرفت..انگار منگول بود بیچاره..
-طلبکاری؟!..
همچین بهش توپیدم بدبخت مات موند..
من من کرد:نه!..چطور مگه؟!..
-گفتم اگه طلبی دسته من دارید بدم دیگه اینجا واینستید خدایی نکرده خسته می شید خب..
لحنم پر از تمسخر بود..اولش با تعجب نگام کرد ولی بعد غش غش زد زیر خنده..
چشمام گشاد شد..چقدر هم بلند می خنده..خب دررررد..خنده ت دیگه واسه
چیه؟!..انقدر بلند می خندید که نگاهه اطرافیان به سمتمون چرخید ..حتی
مغرورالسلطنه..با اخم زل زده بود به ما..اوه اوه انگار بدش اومد..
ولی به اون چه؟!..من از اون مهمونای پررویی بودم که هر جا برم سریع میشم
صاحب خونه..حالا هم انگار اینجا ارثه بابامه سریع میگم به اون چه..
خوب که خنده هاشو کرد کمی خودشو جمع و جور کرد..دیگه داشت ابروش می رفت که نیششو بست..
--میشه کنارتون بشینم؟!..
چه مودب..افرین..ولی با اخمی که پشت نقابم مخفی شده بود گفتم: نه..
بازم تعجب کرد..پس چی؟!..با یه هرهر توقع داشت باهاش عینه پسرخاله م رفتار کنم؟!..
--جای کسیه؟!..
عجب سیریشیه ها..روی کَنه رو هم سفید کرده..مجبور شدم دروغ بگم تا بره رد کارش: بله!..
به بهمن نگاه کردم..اینبار داشت با یه خانمه متشخص وشیک پوش حرف می
زد..درست کناره ما روی صندلی نشسته بود و به سر تا پاش طلا و جواهرات
اویزون بود..
با صدای مزاحم نگام به طرفش چرخید : می تونم ازتون درخواست کنم که من رو همراهی کنید؟!..
عین خنگا گفتم: کجا؟!..
خندید: رقص..
تازه منظورشو فهمیدم..اره خب اولش با رقص شروع میشه بعدم مخمو می زنه که عمرا بتونه بزنه..دیگه بعدش هم..بلــــه!!..
واسه ی همین خیلی جدی رو بهش کردم وگفتم: متاسفم من نه رقص بلدم و نه دوست دارم فعلا برقصم..همپای خوبی هم نیستم..
بدجور خورد تو پَرِش..به درک..دنبال دختری واسه مخ زدن؟!..د اخه من از اوناش نیستم خوش تیپ.. بگرد دنباله اهلش..
قیافه ش داد می زد قصدش همینه..انقدری که مهمونی رفته بودم و از این
درخواستا ازم شده بود فوته اب بودم که الان تو سرش داره چی می گذره..
یه اخمه کمرنگ نشوند رو پیشونیش .. زیر لب یه "با اجازه" گفت و رفت
اونطرف..با چشم دنبالش کردم..دیدم داره میره سمت میزی که چند تا دختره جوون
دورش نشسته بودن..
ناخداگاه پوزخند زدم..خوبه دستشون برام رو شده و اینجور مواقع می دونم چی تو سرشونه..
مشغول خوردنِ پرتقاله بی نوا بودم که موزیک لایت شد..اوخی..چه رمانتیک..زوج
زوج رفتن وسط و اروم شروع کردن به رقصیدن..نگام به بهمن افتاد که دستِ اون
خانمه رو گرفت و با لبخند رفتن وسط..اینم جفته خودشو پیدا کرد..هه..
من و چند نفر از هم ردیفای خودمون تنها نشسته بودیم و داشتیم به اونایی که می رقصیدن نگاه می کردیم..
یه دفعه متوجهش شدم..همون دختره مو بلوند و قد بلند رو تو اغوشش داشت و داشتن می رقصیدن..نرم واروم..
لبای دختر کنار گوشش بود و زمزمه می کرد..اون هم اروم و گه گاه با تکون
دادنِ سر حرفاشو تایید می کرد ولی بازم اثری از لبخند رو لباش دیده نمی
شد..
بابا غروررررت تو حلقم کوتااااااه بیا..یخ هم بود تا الان با این همه ناز وعشوه اب شده بود..
انقدر محوشون شده بودم که حواسم نبود دارم لبخند می زنم..وقتی چرخیدن حالا اون بود که رو به روی من قرار گرفته بود..
نگاهش چرخید و روی صورته خندونه من ثابت موند..وقتی نگاهه سرد و مستقیمش رو روی خودم دیدم لبخند اروم اروم از روی لبام محو شد..
عین عصا قورت داده ها سیخ سرجام نشستم..ولی هنوز سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم..
نمی دونم چرا گرمم شده بود..از هیجان بود نمی دونم..شاید هم ترسیدم..ولی
ترس نداره فوقش هم فهمید من کیم همون بلایی رو به سرش میارم که دفعاته پیش
هم از دست و پنجه م نوشه جان کرده بود..
نمی دونم دختره تو گوشش چی گفت که نگاهشو از روم برداشت و چرخید..هر دو رفتن و یه گوشه نشستن..
همون موقع موبایلم زنگ خورد..از تو کیفم در اوردم و به صفحه ش نگاه کردم..فرهاد بود..
با لبخند از جام بلند شدم و رفتم لا به لای درختا تا جواب تلفنشو بدم..
سر راه یه لیوان شربت هم برداشتم..لامصب با اون رنگه درخشان و سرخش بهم چشمک می زد ..
یه قلوپ از شربتم خوردم و جواب تلفن رو دادم..
-الو..سلام فرهاد..
--سلام خانمه بی خیال..خوبی؟..
-مرسی تو خوبی؟..حالا چرا بی خیال؟!..
--خوبم..چرا انقدر دیر جواب دادی؟!..دیگه داشتم قطع می کردم..
-دستم بند بود..
--به چی؟!..
خندیدم..اونم خندید..
-به لیوانِ شربت..تو مهمونی ام..
--با رئیست؟!..
-اره..بازم منو دنبال خودش کشونده..
--خب نرو دختر خوب..
پوزخند زدم: بعدش که انداختم بیرون کجا برم؟..یه چی میگی ها..
خندید و به شوخی گفت: خب بیا خونه ی من..درش طاق به طاق به روت بازه..
خندیدم: دستت درد نکنه..امره دیگه باشه؟..
--عرضی نیست..
-دیوونه..
بلند خندید..فرهاد پسر دایی مادرم بود..پدر و مادرش تو یه تصادف فوت شده بودن..اون هم تنها زندگی می کرد..
همیشه اصرار داشت که پیش اون زندگی کنم ولی عمرا اگر اینکارو می کردم..هم
درست نبود هم اینکه دوست نداشتم سربارش باشم ومردم برای هر دوتامون حرفای
ناجور در بیارن..
حتی یه بار به شوخی بهم گفت: می برم عقدت می کنم که دیگه کسی چیزی نگه..
منم با خنده در جوابش گفته بودم: من زن هر کس نمیشم ..
اونم می گفت: من هر کسم؟!..
وقتی می گفتم: پ نه پ همه کسه منی..لبخندش اروم محو می شد و سرشو می نداخت پایین..اون موقع منم یه جورایی معذب می شدم..
باهاش شوخی می کردم و هیچ کدوم از حرفام جدی نبود..از بچگی با هم بزرگ شده
بودیم و یه جورایی صمیمی بودیم..ولی بعد از مرگه مادرم رفت و امدا کم شد و
در نتیجه صمیمیت ها هم کمرنگ تر ..
ولی بعد از اون اتفاق باز هم من و فرهاد مثل گذشته ها گرم رفتار می
کردیم..مثل یه برادر دوستش داشتم..چون جای برادرمو تا به الان پر کرده بود و
خودشم از این بابت ناراضی نبود..
--الوووووووو..کجایی دختر؟!..الو..قطع شد؟!..دلارام..
حواسم جمع شد..
-الو..نه قطع نشد ..خب کاری داشتی؟!..
-- نه فقط خواستم حالتو بپرسم..مزاحمت نمیشم..بروبه مهمونیت برس..
-مهمونی من که نیست..تو هم هیچ وقت مزاحم نیستی..همیشه مراحمی..
سکوت کوتاهی کرد وگفت:باشه..خوشحال شدم صداتو شنیدم..مواظب خودت باش..شبت بخیر..
-تو هم همینطور..شب بخیر..
تماس قطع شد..دکمه ش رو زدم و یه قلوپ از شربتم خوردم..هنوز خنک بود..
کمی عقب رفتم و بعد هم بی هوا برگشتم که صدای " اخ " ِ هردو تامون در
اومد..وااااااااای خودش بود..نصفه شربتم خالی شده بود رو کت و شلواره خوش
دوختش..
مات مونده بودم سر جام..سرم پایین بود و نگام به لباسش که از شربت خیس بود..ولی چون رنگ کتش مشکی بود دیده نمی شد..
جرات نداشتم سرمو بلند کنم..صدای نفس های بلندش رو می شنیدم..نگام اروم
کشیده شد رو قفسه ی سینه ش که یکی از دکمه هاش باز بود .. عضله های سینه ش
به خوبی نمایان بود و به تندی هم بالا و پایین می شد..وای خدا این یعنی
خیلی عصبانیه..
یه گردنبند شبیه به صلیب با نقش و نگارهای مختلف هم به روی گردنش داشت..
بالاخره جرات کردم و نگاهمو به روی صورتش دوختم..یاااااا پنج تن..حالا کدوم وَری در برم؟!..
فکش منقبض شده بود و دندوناشو روی هم فشار می داد..رگه گردنش زده بود
بیرون..صورتش کمی به سرخی می زد..وای چشماش که ادمو اتیش می زد..مشکی ِخالص
و نافذ..
زبونم بند اومده بود ولی به زور بازش کردم..
-ب..ببخشید..وای..اصلا حواسم نبود..من..
صداش بلند نبود ولی همچین زیر لب غرید که از صد تا صدای بلند هم بدتر به تن و بدنم رعشه انداخت..
--بســـه خانم..نیازی به توضیح نیست..
-و..ولی..من..
با عصبانیت تقریبا بلند..
-- گفتم ساکت شو..
خفه خون گرفتم..ولی بازم کارم رو در اون حد نمی دیدم که بخواد اینجوری
باهام برخورد کنه..انگار این نهیب رو که به خودم زدم باز شیر شدم و برگشتم
به جلده دلارامه اصلی که کسی جرات نداشت بهش پرخاش کنه..
صاف و صامت وایسادم و از پشت نقاب زل زدم تو چشماش که لامصب وجود هر کس رو به اتیش می کشید..
جدی و سرد ..
- گفتم که از عمد نبود..این برخورده شما اصلا درست نیست..
توپید: درست نیست؟!..خانم محترم لیوان شربتتون رو خالی کردید رو لباسم..بعد
هم جلوم می ایستید و میگید رفتارم درست نیست؟!..پس میشه بدونم من الان
باید با شما چه رفتاری داشته باشم؟!..
همه ی اینار وسرد و جدی بیان می کرد..حالا چی بهش بگم؟!..خدا وکیلی اگه یکی
همین کارو با من می کرد عینه روزنامه باطله از وسط جرش می دادم مچاله ش می
کردم می نداختمش سطل اشغال..کلا به این چیزا حساس بودم..
ترجیح دادم جوابشو ندم و تا بیشتر از این 3 نشده برم رده کارم..
خواستم از کنارش رد شم.. ولی ازحرفی که بهم زد وحشت کردم: صدات خیلی برام اشناست..
با وحشت به رو به روم نگاه کردم..خاک تو سرت دلی که بدبخت شدی..فهمیــــد..
خودمو نباختم..سعی کردم اروم باشم..
- ولی من اینطور فکر نمی کنم..حتی تا حالا شما رو ندیدم..
مشکوک نگام کرد..خداروشکر این نقاب به صورتم بود وگرنه به 3 سوت هم نمی کشید که رسوا می شدم..
--مطمئنی؟!..
فقط سرمو تکون دادم و زدم به چاک..وای خدا رحم کرد و بخیر گذشت..
ولی تموم مدت نگاش رو روی خودم حس می کردم..
چند دقیقه گذشته بود..گشنه م بود ولی انگار حالا حالاها شام بده نیستن..بازم داشتم کم حوصله می شدم که خواننده یه اهنگه شاد خوند..
وااااای که قر تو کمرم فراووووونه ..برم اون وسط بریزززززم..همیشه عاشقه رقص بودم..تا حدودی هم از همه مدل یه کمیش رو بلد بودم..
الان هم دلم ضعف می رفت برم اون وسط یه تکونی به خودم بدم..
شلوغ شده بود حسابی..مغرورالسلطنه رو ندیدم..لابد رفته رخت و لباسه
شربتیشوعوض کنه..وای که چقدر حال میده حالشو بگیری..درسته تا مرز سکته رفتم
و برگشتم ولی می ارزید..
خرامان خرامان رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن..انقدر اون قسمت نور کم بود و
جمعیت زیاد که داشتم خفه می شدم..ولی لامصب اهنگش بدجور ادمو وادار به رقص
می کرد..
از اینکه یه گوشه بشینم ملت و دید بزنم که بهتر بود..تهش هم خیلی خوش شانس
بودم به اون مرتیکه ی اخمالوی خوشگله جذابه سگ اخلاقه مغرووووور برخورد می
کردم..همینجا باز بهتره..
جا کم بود نمی تونستم ازادانه برقصم ..هر کی تو حاله خودش بود .. عده ای
مست کرده بودن و داشتن با رقص و حرکاته تند انرژیشون رو تخلیه می
کردن..بعضی ها هم که مشروب نخورده بودن سرحال می رقصیدن و دخترا هم تو بغله
مردا ناز و عشوه می اومدن..
منم که کلا مستمع آزاد .. نه مردی بود که بچپم تو بغلش تا محضه عُقده ای نشدن دو تا ناز وعشوه هم براش بیام..نه اینکه می خواستم..
تو حال و هوای خودم سیر می کردم که یه دفعه حس کردم یکی دستش رو کمرمه..بعد
هم دستاشو از پشت اورد جلو و دور شکمم حلقه کرد..یا خدااااا..مو به تنم
سیخ شد..
اول به دستای مردونه ش نگاه کردم..چه خوش فرمه.. تند برگشتم تا ببینم خودش
کدوم خریه که دیدم واااااااااای عجب خریه..یعنی عجب کسیه..خودش بود ..بدون
اینکه لبخند بزنه با اخم زل زده بود تو چشمام..
گیج و منگ و مات و مبهوت و کلا همه چی زل زده بودم تو صورتش و چشماش..عینه مجسمه صاف تو بغلش بودم..
محکم منو به خودش فشار داد و زیر گوشم جدی و خشن گفت: فکر کردی
نشناختمت؟!..من رو صداها خیلی حساسم وحافظه ی قوی دارم..فکر نمی کردم سومین
ملاقاتمون اینجا باشه..واقعا جالبه..
حس می کردم دیگه جونی برام نمونده..حتی نمی تونستم وایسم..انقدر کمرمو سفت فشار می داد که احتمال می دادم هر ان خورد و خاکشیر بشه..
عجب زوری داشت..منو به خودش می فشرد و نفس های داغش پوست صورتمو می سوزوند..
نگاهم از پشته نقاب با ترس توی چشماش میخکوب بود..
نفهمیدم چی شد که..نقاب رو با یک حرکت از روی صورتم برداشت..
قلبم توی دهنم می
زد..تنم یخ بسته بود..همه ی وجودم شده بود چشم و زل زده بودم تو چشمای مشکی
و نافذش که مشکوفانه تو صورتم خیره بود ..
خواستم خودمو بکشم عقب که با پوزخند محکمتر منو به خودش فشار داد..
خونسرد و جدی زیر گوشم گفت: کجا؟!..
التماس نکردم ولی اروم گفتم: بذار برم..اصلا گذشته رو فراموش کن خب؟..بی خیاله من شو..
--نه..من هیچ وقت بی خیاله چیزی نمیشم..در حقیقت بی تفاوت از کناره خیلی چیزها نمی گذرم..
لباشو به گوشم چسبونده بود و با حرارت نجوا می کرد..وای نفسش انقدر داغ بود که حس می کردم گوشم از حرارتش داره می سوزه..
از طرفی هم حالم داغون بود..ترس و دلهره و..حسه داغی ..همگی با هم هجوم اورده بودن به منه بیچاره و اصلا حاله خودمو نمی فهمیدم..
شالم کنار رفته بود و بازوهای برهنه م تو دستای نیرومندش در حاله خرد شدن بود..و تنه لرزونم که تو اغوشش اروم و قرار نداشت..
از طرفی قلبم که دیوانه وار خودشو به سینه م می کوبید و ضربانش رو تا توی حلقم حس می کردم..وای که دارم می میرم..
به خودم که اومدم دیدم داره باهام می رقصه..همچین سفت منو چسبیده بود که
عمرا نمی تونستم جُم بخورم ..عین یه عروسکه بی جون تو دستاش بودم و اون منو
حرکت می داد..
سرش هنوز هم کنار سرم و لباش زیر گوشم بود..
-د..داری..چکار می کنی؟!..
ریلکس گفت: می رقصیم!!..
-اما..
--هیسسسسس..فقط ساکت شو..بعد به خدمتت می رسم..بعد..
از کلام سرد و لحن جدیش یه حالی شدم..یعنی ترسیدم؟!..عمرا..بخواد چپ قدم بذاره قلمه پاشو خورد می کنم..هه..هنوز دلی رو نشناخته..
دستامو به زور اوردم بالا و گذاشتم رو سینه ش..به عقب هولش دادم ولی دریغ
از یه میلیمتر فاصله..انگار با چسب چسبونده بودنش به من..نقابم دستش بود و
تو همون حالت نرم و اروم منو به رقص وا می داشت..
من که هیچ حرکتی نمی کردم..ولی اون معلوم بود از اون هفت خطای ماهره..اگر
می خواستم جوری جلوش می رقصیم که تا عمر داره یادش نره و خودش که هیچ هفت
جد و ابادش هم اون لحظه رو فراموش نکنن..ولی نه می خواستم و نه می
تونستم..از طرفی هم عینه کنه بهم چسبیده بود و توانه هر کاری رو ازم گرفته
بود..
اروم و لرزان ولی با حرص گفتم: ولم کن روانی..
سکوت کرده بود..چرا اغوشش انقدر گرمه؟!..دست راستشو از روی شونه م به پایین
کشید..بازوم..ارنج..و..مچ دستم و دراخر انگشتای کشیده و مردونه ش بین
انگشتای ظریفه من قفل شد..
دستش صد برابر از اغوشش داغ تر بود..باز هم تقلا کردم..حتی خواستم دستمو از تو دستش بیرون بیارم ولی نذاشت..انگار اسیرش شدم..
حتی صدای موزیک رو هم نمی شنیدم..حالم یه جوری بود..دیوونه کننده..حس کردم
داره با انگشتای دستم بازی می کنه..اره..داشت همین کارو می کرد..
بدنم کم کم داشت شل می شد..گرمایی که اغوشش داشت..حرارتی که دستش داشت و
کارایی که باهام می کرد..حتی هرمه گرم نفس هاش هم باعث شده بودند که حال و
روزه خودمو درک نکنم..
چشمام رو بستم..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..اَه..فایده نداشت..
یه دفعه منو از خودش جدا کرد..قلبم ریخت..با وحشت چشم باز کردم ..همزمان
برم گردوند و حالا پشت به اون ایستاده بودم ولی همچنان بهم چسبیده بود..
دست راستش رو که تو پنجه هام قفل شده بود گذاشت رو شکمم و صورتش رو تو گودی گردنم فرو کرد..
خدایا چرا فضای اینجا انقدر تاریکه؟!..چرا هیچ نوری نیست؟!..یکی هم پیدا
نمیشه من و با این ببینه بر حسبه ابرو و ابروداری هم که شده بکشه کنار..
ولی خب از اونجایی که خوش شانس لقبه من بود عمرا اگر یک کدوم از اینا برعکس
می شد..همه دست به دست هم داده بودن که این مغرورالسلطنه یه حاله حسابی
ازم بگیره..
دسته خودمم نبود..وای خدا اصلا حالم خوب نیست..چه خاکی تو سرم بریزم ؟!..چرا ولم نمی کنه؟!..
با غیض زیر گوشم زمزمه کرد..
--به روی آرشام چاقو می کشی و زخمیش می کنی؟!.. دستتو روی من بلند می کنی
دختره ی احمق؟!.. اهانت؟..به من؟!..کسی که چنین جراتی رو حتی به نزدیک ترین
ادمای اطرافش هم نمیده چه برسه به یه دختره غریبه ی بی سر و پا..بد کردی
دختر..چه با خودت و چه..با زندگیت..
از حرفاش یه جورایی ترسیده بودم..نمی فهمیدم منظورش چیه؟!..
-چی داری میگی؟..دیوونه شدی؟!..هر کاری هم کردم حقت بوده..خودت خواستی اونجوری بشه..ولم کن روانی..چی از جونم می خوای؟!..
محکمتر منو به خودش فشرد..اخ دلم..عجب وحشیی بود..
-خفه شو..هنوز کارم باهات تموم نشده..
پوزخند زد و با لحن خاصی ادامه داد: در اصل هنوز شروع نشده..دیگه وقتی هم برای اماده شدن نداری..
پرتم کرد..به موقع خودمو کنترل کردم..با اون کفشای پاشنه بلندم معجزه بود
که تونستم بایستم..برگشتم تا هر چی از دهنم در میاد بارش کنم ولی نبود..
با تعجب اطراف رو کاویدم..نه..انگار اب شده و رفته بود تو زمین..
یعنی کجا غیبش زد؟!..اونم با این سرعت..
*****************
سر میز شام بودیم..به به اینجا رو بااااااش..چه کرررردن..
داشتم با حض و خوشی به غذاهای متنوعی که روی مسیر گذاشته بودن نگاه می کردم
که صدای بهمن رو درست زیر گوشم شنیدم: آرشام بهت چی می گفت؟!..
سیخ توجام وایسادم..یعنی ما رو دیده بود؟!..
بدون اینکه نگاش کنم یه تیکه جوجه چپوندم تو دهنم..به بهونه ی لقمه کمی
طولش دادم ..بی صاحاب پایین هم نمی رفت..بالاخره با نوشابه ردش کردم..
برگشتم دیدم هنوز کنارم وایساده..با اخم نگام می کرد..نخیر انگار دست بردار نیست..
به ناچار گفتم: هیچی..درخواست رقص داد..منم قبول کردم..
--زیر گوشت چی می گفت؟!..
چشمام گرد شد..عجب چشماااایی داشت..از اون فاصله متوجه شده بود ما داریم با هم حرف می زنیم..
بدون اینکه هول یا دستپاچه بشم گفتم: هیچی..داشت ازم تعریف می کرد..
حالا اون بود که با تعجب نگام می کرد..
--آرشام از تو..تعریف کرد؟!..
-درسته..مگه چی شده؟!..
پوزخند زد و نگاهش رو به بالای میز دوخت..
--از آرشام بعیده..با یه دختر..هه..اصلا نمیشه باور کرد..
تند نگام کرد و گفت: راستش رو گفتی؟!..
-اره..چرا باور کردنش براتون انقدر سخته؟!..
اخم کرد و جوابی نداد..در عوض دیگه چیزی نگفت و مطلقن سکوت کرد..وا چرا
تعجب کرد؟!..درسته تعریف نکرده بود ولی اگر هم می کرد انقدر تعجب داشت؟!..
به سر میز جایی که مسیر نگاهه بهمن بود نگاه کردم..
خودش بود..کنار همون دختر ایستاده بود و هر دو اروم غذا می خوردن..گه گاه دختر تو گوشش پچ پچ می کرد و اونم سر تکون می داد..
بی خیاااال دلی..غذاها رو بچسب..به به..ادم نمی دونه کدومو بخوره..همه شون
هم خوشمزه بودن..زرشک پلو با مرغ..چند جور سالاد..خورش فسنجون..باقالی پلو
با گوشت..سوپ..کباب..جوجه..
وای که چه حالی میده از هر کدوم یه کم بخوری..همین کار رو هم کردم..از همه ش
یه مقداره خیلی کم ریختم تو بشقابم..چه چیزی شد..یه بشقاب که توش همه جور
غذایی پیدا می شد..فقط یه کم سالاد کم داشتم که متاسفانه تو همین بشقاب جا
نشد بریزم..
یه ظرفه کوچیک برداشتم وکمی سالاد ریختم توش..همونجا کنار میز شروع کردم به
خوردن..اومممم.. فسنجونش حرف نداشت..به به زرشک پلوشونوووووو..کلا نمی
ذاشتم به شکمم بد بگذره..
داشتم یه کوچولو کبابی که جویده بودم رو قورت می دادم که با شنیدن صدایی از پشت سر تو جام پریدم..
-- بشقابِ بزرگتر هم هست..تعارف نکنید لطفا..
به سرفه افتادم..یه قلوپه بزرگ از نوشابه خوردم..وای ..داشتم خفه می شدم..
برگشتم و نگاش کردم..پشت سرم با پوزخند ایستاده بود و نگاهش توی صورتم خیره
بود..دیگه نقاب نداشتم و مردها ازادانه نگام می کردن..بعضی ها هم که به
روم لبخند می زدند با یه اخمه برق اسا اون لبخنده بیخودشون رو تار و مار می
کردم..
با پررویی جلوی چشمش یه تیکه جوجه گذاشتم دهنم وبا ولع خوردمش..نگاهش پر از تعجب شد..
با لبخند لقمه م رو قورت دادم و گفتم: خب از اول همون بشقابای بزرگتون رو
می ذاشتید سر میز که مهموناتون انقدر اذیت نشن..مجبور شدم سالادمو بریزم
تو یه ظرفه دیگه..حالا اگه لطف کنید بیارید که ممنونتونم میشم..
هیچی نمی گفت و فقط با تعجب نگام می کرد..این کلا خصلته من بود..ذاتا
همینجور بودم..طرف بهم تیکه می نداخت..به ثانیه نمی کشید یه دونه تپــــل
میذاشتم تو کاسه ش..خوب و بد همین بودم..
لیوان نوشیدنیش رو کمی تو دستش تکون داد..یه قدم اومد جلو که انگار یه چیزی
به پاش گیر کرد نیم خیز شد طرفه من که همزمان نصف نوشیدنیش خالی شد تو یقه
م..
وای خنکی بی حد و اندازه ش باعث شد مور مورم بشه..هول شده بودم..یقه ی
لباسمو گرفتم جلوم که خیسیش اذیتم نکنه..تو جام اروم بالا و پایین می
شدم..واااااای چه سرده..زیر لب هر چی لایقش بود نثارش کردم..
با اخم یه نگاه به خودم و یه نگاه به اون عوضی انداختم..ولی دیگه نبود..مثل
اونبار غیبش زده بود..روحه سرگردانه؟!..یا شاید هم جنِ بوداده..د اخه چرا
یهو غیبش می زد؟!..
غذام که کوفتم شد حالا با این لباس چکار کنم؟!..خیلی ضایع بود..مخصوصا سینه هام که حسابی از نوشیدنی خیس شده بودن و اذیتم می کردن..
حتم داشتم این کارش از قصد بوده..شاید هم اتفاقی..نمی دونم..ولی انقدر شدید
نیم خیز نشده بود که نصف لیوانش خالی بشه رو من..اونم دقیق تو یقه م ..
فعلا وقته فکرکردن به این چیزا نبود..باید تا کسی حواسش نیست یه گلی به سرم بگیرم..
اروم رفتم تو ساختمون..این خراب شده یه اتاق نداشت ؟!..تند تند دور خودم می چرخیدم و دنبال یه اتاق می گشتم که بالاخره پیداش کردم..
یه دره قهوه ای تیره..بازش کردم..تاریک بود..دستمو کشیدم رو دیوار..چند دقیقه طول کشید تا کلید برق و پیدا کنم..
در و بستم و بی توجه به اطرافم و وسایلِ تو اتاق یک راست رفتم جلوی ایینه ایستادم..انقدر هول شده بودم که یادم نبود در و قفل کنم..
شال حریر و نازکمو پرت کردم رو تختی که تو اتاق بود..با هزار مکافات و تقلا
زیپ لباس رو پایین کشیدم ..کامل از تنم در نیاوردم..فقط تا روی شکمم کشیدم
پایین..یه دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و شروع کردم به پاک کردن
نوشیدنی ..لامصب پاک هم نمی شد..پوست سفیدم سرخ شده بود..
خیسیش از بین می رفت ولی بوش نه..بی خیالش شدم..لباسم رو هم که نمی تونستم کاریش کنم..
بهترین راه همین شال بود..باید رو شونه ها و قسمت جلوی لباسم کیپ می کردم..همینو میندازم رو لباسم تا لکه ش معلوم نباشه..
حالا با این چکار کنم؟!..بوی مشروب می داد..
هنوز کمی خیس بود..لامصب انگار کل لیوانشو خالی کرده بود رو من..چرا هر چی دستمال می کشم پاک نمیشه؟!..
همچنان با دستمال و پوست ِ بیچارم در جدال برای از بین بردن خیسی نوشیدنی
بودم که یه دفعه در اتاق طاق به طاق باز شد..همچین جیغ کشیدم و با ترس پرت
شدم عقب که قلبم اومد تو دهنم..
به پشت افتاده بودم رو تخت..تند و سریع شال حریر رو کشیدم روم و دستامو هم گذاشتم روش که معلوم نباشه..
خوده عوضیش بود..تو درگاه ایستاده بود و منو نگاه می کرد..تو نگاهش هیچ چیز رو نمی شد خوند..
در اتاق و که پشت سرش بست چشمام از ترس گرد شد..به طرفم که قدم برداشت قلبم
برای یه لحظه ایستاد..وای خدا چقدر من بد شانسم و اون عوضی خوش شانس..
کم کم پوزخنده مرموزی رو لباش جا خشک کرد و نگاهش رنگ گرفت..مرموز بود ..یعنی چی تو سرشه؟!..
روبه روم..کنارتخت ایستاد..نگاهم وحشت زده روی صورتش میخکوب بود..نگاهه خیره ش رو توی چشمام دوخته بود..
کمی خودمو عقب کشیدم که گوشه ی حریر رو تو دستش گرفت..