محکم نگهش داشتم..مکث کرد..ولی هنوز گوشه ی حریر تو دستش بود..هر چی کشیدم رهاش نکرد..
اب دهانم رو با وحشت قورت دادم..چشمام گشاد شده بود..نکنه خر بشه کار دستم بده؟!..از فکرش هم تا سر حد مرگ هراس داشتم..

کنارم نشست..هیچی نمی گفت..همه ش سکوت بود و نگاهه خیره ی اون به من..
بیشتر خودمو کشیدم عقب ولی گوشه ی حریر تو دستش و به کمکه همون نگهم داشته بود..زورش هم انقدر زیاد بود که نمی تونستم هیچ جوری از دستش خلاص بشم...

از گوشه ی حریر گرفت..کم کم همه رو جمع کرد تو مشتش..در همون حال که با اخم توی چشمام خیره شده بود به طرفم اومد..
داشت روم نیم خیز می شد..من که حواسم سر جاش بود پامو اوردم بالا که پیشروی نکنه ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود ..با اون یکی دست پامو محکم نگه داشت و بعد هم با یه حرکت خوابوندش..واااااای که بدجور دردم گرفت..

اب دهنم رو با سر و صدا قورت دادم و وحشت زده گفتم: چی از جونم می خوای لعنتی؟..انقدر کینه ای هستی که کارمو باید یه جوری تلافی کنی؟!..
پوزخند زد: هه..تلافی؟!..تلافی هم واسه ش کمه..بهتره بگی تاوان..اره باید تاوانش رو پس بدی..

دیگه کامل روم نیم خیز شده بود ..قلبم دیوانه وار خودش رو به سینه م می کوبید..ترس و وحشت سرتا پامو فرا گرفته بود..تن وبدنم یخ بسته بودو همه ی وجودم می لرزید..
از این همه استرس تنها با خیرگی تو چشماش نگاه می کردم..منتظر حرکت بعدیش بودم که دیگه رسما تموم کنم..
حاضر هم نبودم ازش معذرت بخوام..شاید قبول نکرد پس چرا خودمو الکی کوچیک کنم؟!..
روی صورتم خم شد..در همون حال بلند سرم داد زد:پس چرا لال مونی گرفتی؟..
از ترس لرزیدم..صداش انقدر بلند و نزدیک بود که حتم داشتم پرده ی گوشم جر خورد..
-چ..چی..بگم؟!..
--معذرت خواهی کن..التماس کن تا ببخشمت..هرطور که می تونی..هر جوری که بلدی..فقط خواهش کن..بگو..

دهنم باز مونده بود..این مرتیکه ی عُقده ای چی بلغور می کرد؟!..التماس؟!..خواهش؟!..
معذرت خواهی؟!..هه..
به کل انگار موقعیتی که درش بودیم رو فراموش کرده بودم که باز شیر شدم و بلند گفتم: برو بابا خیالات برت داشته..هه..من بیام التماستو بکنم؟!..که چی بشه؟!..مرتیکه خوده تو مقصربودی..هی به پر و پام می پیچیدی..حالا اونی که باید معذرت بخواد تویی نه من..

همچین سرش داد می زدم که انگار ارثه بابامو خورده یه ابم روش..ولی بدتر..می خواست با زور و به کار بردنه حیله و نیرنگ.. غرورم رو خورد کنه..

تموم مدت که سرش داد می زدم نگام تو چشماش بود..من موندم این همه جسارت رو از کجام میارم؟!..
کارد می زدی خونش در نمی اومد..حتی نبض کنار شقیقه ش رو هم می دیدم که تندتند می زنه..انقدر محکم دندوناشو رو هم می سایید که گفتم هر ان می شکنه می ریزه تو دهنش..

یه دفعه بلند نعره کشید و همزمان حریر رو با یک حرکت از رو بدنم برداشت..جیغ کشیدم و سریع دستمو گرفتم جلوم..تو دلم به غلط کردن افتاده بودم ولی نه به زبون می اوردم و نه حالته صورتم اینو نشون می داد..
از تو جیبش یه چاقوی کوچیکه جیبی بیرون اورد ..به نفس نفس افتاده بودم..وای خدا نکنه می خواد همینجا دخلمو بیاره؟!..
لال بمیری دلی که 2 دقیقه نمی تونی جلوی اون زبونه وامونده ت رو بگیری..حالا که قیمه قیمه ت کرد می فهمی هر جا و جلوی هر ننه قمری اون زبونه درازه 6 متریت رو به رخ نکشی..اللخصوص اقایونه دیوونه و مشکل دار..

ای کاش دستمو نگرفته بود تا اون موقع جلوی لباسمو می کشیدم رو تنم..ولی با گرفتن دستام نمی ذاشت هیچ کاری بکنم..
چاقو رو گرفت بالا..درست جلوی صورتم..با خشم زیر لب غرید:که معذرت نمی خوای اره؟..التماس و خواهشی هم درکار نیست درسته؟..بسیار خب..می دونی این چیه؟..
تیغه ش برق زد..دلم ریخت..
--چاقو..درست مثل همونی که اونشب باهاش بازوم رو زخمی کردی..زخمی که هنوز هم جاش هست..یادگاری از ضرب دسته یه دختره جسور که با گستاخی جوابه هر مردی رو میده..

-ج..جوابتو دادم..چون حقت بود..چرا انکارش می کنی؟..مگه همین خوده تو..نبودی که داشتی اذیتم می کردی؟..ناچار شدم اون کارو بکنم..چون پای پاکی و نجابتم در میون بود..
پوزخندش عمیق تر شد..سرشو اورد پایین..
--نجـــابــت؟!..هه..جالبه..نمی دونستم با چنین واژه ای هم اشنایی ..
با اخم نگاش کردم ..
-تو حق نداری به..
همچین سرم داد زد که چهارستون بدنم لرزید..
--من حق دارم هر کار دلم می خواد بکنم..شیرفهم شد؟..

وحشت زده نگاش کردم ..جرات نداشتم هیچ حرکتی بکنم..
غرید: میگی پاکی و نجابت؟!..این مزخرفات رو به رخه من نکش..همه تون عینِ همدیگه اید..اونا از تو بدتر تو از اونا صد پله بدتر..همگی هرزه و..چیه؟..حقایقیه که اگر خودت هم نمی دونی بهتره یکی بهت یاداوری کنه..
خواستم محکم بخوابونم زیر گوشش که باهام اینجوری نکنه.. ولی هم دستمو گرفته بود و هم اینکه می ترسیدم با هر عمله من اون هم تحریک بشه و دیگه..واویلاااااا..

تیغه ی چاقو رو اورد پایین..سردیش رو به روی بازوم حس کردم..با ترس چشمامو بستم..
لحنش سرد بود..حتی کمترین لرزش یا حتی احساس درش پیدا نبود..خدایا این چه موجودیه؟!..

--این پوست نرم و سفید..اگر یه خراشه عمیق روش بیافته چی میشه؟..به نظرت خون سرخی که بزنه بیرون به درخشندگیِ پوستت میاد؟..

کمی فشار داد ولی چیزی نشد..وحشت زده چشمامو باز کردم..محکم خودمو کشیدم عقب..همونطور دستامو به حالت ضربدر گذاشته بودم رو سینه هام..تو جام نشستم..پشتمو به بالای تخت تکیه دادم..دنبالم اومد..با کمترین فاصله از من نشست..فکر می کردم تو فکرش اینه که بخواد بهم دست درازی کنه..ولی حالا..در کمال تعجب قصد جونمو کرده بود..

--چرا فرار می کنی؟..از چی؟..من یا این چاقو؟..فکر نمی کنم دختره گستاخی مثل تو از من ترسی داشته باشه..از این چاقو هم..شک دارم..دختری که به راحتی با خودش چاقو اینور و اونور می بره..پس حتی دیدنش هم براش یه چیزه معمولیه..
چسبید بهم..صورتمو برگردوندم و جیغ کشیدم..
داد زد: مگه عاشقه اینکار نیستی؟..اونشب خیلی خوب از خودت دفاع کردی..حالا چی شده؟..چرا ساکتی؟..چرا تلاش نمی کنی تا از دستم فرار کنی؟..این باره سومه..پس راهی برای برگشت نداری..باید برای خودت متاسف باشی..

انقدر ترسیده بودم که نفهمیدم اشکام صورتمو خیس کردن..اروم اروم به هق هق افتادم..
-تو..تو یه روانیه به تمام معنایی..
بدجور بهش برخورد..فریاد زد: اره..من روانیم..دیوونه م..کلا یه ادمی هستم که با همه چیز و همه کس مشکل داره..و تو هم جزوی از اون ادمایی..
-باشه..ولم کن..اگه با معذرت خواهی دست از سرم برمی داری میگم که معذرت می خوام..حالا برو کنار..بذار برم..

به صورتم دست کشید..داغی دستش صورت خیسم رو اتیش می زد..
اروم ولی جدی گفت: من از ادمای ساده و منزوی به شدت متنفرم..ولی تو..خیلی زرنگ و گستاخی..از تو بیزارم..با این تفاوت که اخلاق و رفتارت رو ندید می گیرم..

به بازوهای ب ره ن ه م دست کشید..نفسم تو سینه حبس شد..چشمامو محکم روی هم فشار دادم..دیگه تو دستش چاقو نبود..برای همین ازادانه بازوهامو تو دست داشت..کمی فشرد..بیشتر..و باز هم فشار دستشو بیشتر کرد..دردم اومد ولی دم نزدم..
--نرم..ظریف..ونازک..خیلی شکننده ای..بهت نمی خوره ولی هستی..به راحتی می تونم استخوناتو توی مشتم خورد کنم..همینو می خوای؟..اره؟..
تندتند به نشونه ی " نه " سرمو تکون دادم..

گرمی نفسش رو به روی گردنم حس کردم..کاری نمی کرد ولی اون گرما بینمون بود و من حسش می کردم..
زیر گوشم با خشم غرید: برو..ولی اینو بدون تازه پیدات کردم و فهمیدم کجایی..دیگه نمی خوام ببینمت..و اگر دیداری تو کار باشه بهتره بی سر و صدا و به دور از هر اتفاقی باشه..در غیراینصورت..به هیچ عنوان ولت نمی کنم..تا به التماس نندازمت رهات نمی کنم..پس بهتره حواست رو خیلی خوب جمع کنی..شنیدی که چی گفتم؟!..
مکث کردم..با سر حرفشو تایید کردم..
هم بغض داشتم و هم ترسیده بودم..ای کاش اشک نمی ریختم ولی از ترس بود..بی دفاع در مقابلش نشسته بودم..چکار باید می کردم؟..اصلا کاری ازم ساخته نبود..
از رو تخت بلند شد..نگام نمی کرد..بدون هیچ حرفی پشتش رو بهم کرد و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت..همچین درو به هم کوبید که لرزیدم و تند چشمامو بستم..حالم دگرگون بود و ظاهرم عینه بدبختا..
چشمامو باز کردم..پست فطرته عوضی..امیدوارم اگر بناست دوباره همدیگرو ببینیم جوری باشه که بال بال زدنت رو به چشم ببینم..نامرده کثافت..

سر و وضعمو مرتب کردم..حریر رو انداختم جلوی یقه م تا لکه ی نوشینی معلوم نباشه..مطمئن بودم اینکارش از عمد بوده..
اینکار و کرد تا بیام اینجا و..منو تا سر حد مرگ بترسونه..واقعا که پست بود..پست و رذل..
اون شب سر درد و بهانه کردم ..بهمن که دید حال خوشی ندارم قبول کرد برگردیم..خودش هم حسابی خسته شده بود و موقع خوردن داروهاش بود ..

تو ماشین بودیم..سرمو به شیشه ی پنجره تکیه دادم..تو فکر بودم..خدا کنه دیگه هیچ وقت چشمم به چشمای نافذ و سردش نیافته..هیچ وقت..


********************
"آرشام"
با عصبانیت پرونده را روی میز کوبیدم..منشی با این حرکتم وحشت زده نگاهم کرد..دستام رو مشت کردم و از اتاق بیرون زدم..صورتم از عصبانیت سرخ شده بود..
زیر لب غریدم:گردنش و خُرد می کنم..مرتیکه ی پست فطرت..

در اتاقش رو با خشم به شتاب باز کردم..پشت میزش بود و با تلفن حرف می زد..با عجله از رو صندلی بلند شد..نگاهش که به صورت سرخ شده از خشم من افتاد لرزان گوشی را گذاشت..
--ق..قر..قربان..چیزی شده؟!..

صدای خانم منشی باعث شد با خشم برگردم و سرش فریاد بزنم..
--اقای رئیس من که..
-خفه شو و برو بیرون..زود باااااش..
رنگ از رخش پرید..با ترس عقب گرد کرد و پشت میزش نشست..

دندونام و روی هم فشار دادم و در رو محکم پشت سرم بستم..نگاهش کردم..صورتش به سفیدی می زد..بی رنگ و مات..
از سر خشم پوزخند زدم..کلافه دور خودم چرخیدم..صداش عذابم می داد..عذاااااب..
--ق..قربان چرا..من که..

خودش هم نمی دانست چی می خواد بگه..می ترسید..هراس داشت..از کاری که کرده بود..
نعره ای از سر خشم کشیدم و به طرفش رفتم..قبل از اینکه کاری بکنم از ترس عقب عقب رفت.. به دیوار چسبید..

یقه ش رو تو دستام گرفتم..دستام مشت شده بود..فشار دادم..محکم..به طرف گردنش..دوست داشتم خُردش کنم..بشکنم و از هستی ساقتش کنم..

فریاد زدم: چرا کثاااااافت؟..از کی دستور می گرفتی؟..بگو تا خفه ت نکردم..حبیب تا همینجا دخلتو نیاوردم بنال و بگو کاره کی بوده؟..خودت یا کسِ دیگه؟..
وحشت زده لباشو تکان می داد ولی حرفی نمی زد..انگار لال شده بود..
بلندتر داد زدم: چرا خفه خون گرفتــــی؟..بگو تا خفه ت نکردم ..بگو چرا بهم خیانت کردی؟..چرااااا؟..

با دادی که سرش زدم به حرف اومد..تنش گوشه ی دیوار می لرزید و یقه ش تو مشتم بود..
وحشت زده لب باز کرد وگفت: به خدا کار من نبود قربان..من..

محکم تکانش دادم و کمرشو کوبیدم به دیوار..فریادش بلند شد..مشت محکمی به صورتش زدم..انقدر قوی که خون تو دهانش جمع شد و با مشت دوم به هوا پاشیده شد..دیوار سفید اتاق از خونش رنگین شد..

با همین دو تا مشت توان و مقاومتش تحلیل رفت و روی زمین افتاد ..ولی ول کُنش نبودم..باید اعتراف می کرد که اون اشغال کیه؟!..

گردنش رو گرفتم..با خشم فریاد زدم و سرشو روی میز کوبیدم ..بلند نالید..به گردنش فشار اوردم..
-بگو پست فطرت..از کی دستور می گرفتی؟..چرا تو گروهه من نفوذ کردی؟..بگو کثافت..بگوووووو تا خردش نکردم..

به گریه افتاد..یک مرد تقریبا 40 ساله..2 سال برای من کار می کرد و 1 سال بود که بهش اعتماد کرده بودم..ولی نه در هر زمینه ای از کارم..فقط اون چیزهایی که می تونست بهش مربوط باشه..ولی حالا دستش برام رو شده بود..اینکه تموم مدت ادمه یکی دیگه بود و به من خیانت می کرد..

فشار دستمو بیشتر کردم..صدای "تیریک.. تیریک" مهره های گردنش رو به راحتی می شنیدم..
با خشم غریدم: می دونی سزای کسی که به من و افرادم خیانت می کنه چیه؟..می دونــــی؟..
صداش اروم به گوشم رسید..نالید و گفت: براتون..توضیح ..میدم..


لبامو به گوشش نزدیک کردم..با خشم ولی زیر لب گفتم: نترس..الان نمی کشمت..نه تا وقتی که بهم نگفتی اون کیه..ولی وقتی بگی..نمی دونم چی میشه..دو تا احتمال وجود داره..یا زنده ت میذارم..و یا..به درک واصلت می کنم..همه چیز بستگی به خودت داره..پس بگو..اون کیه؟..د حرف بزن کثافت..

سرشو بلند کردم..رو به روم نگهش داشتم..چشماش باز نمی شد..از گوشه ی پیشونیش خون جاری بود..
زیر لب و ناتوان همراه با لکنت گفت:با..باشه..م..میگم..او..اون. .م..منصوری ِ..ا..او..اون..رئیسه ..منه..

با شنیدن اسمش خشمم دو برابر شد..اتیش گرفتم..واین حرارت و التهاب شعله ور شد و کنترلمو از دست دادم..فریاد زدم و خیلی محکم پرتش کردم سمت دیوار..کمرش محکم با دیوار برخورد کرد..نالید و نقش زمین شد..
برگشتم..صورتم خیس از عرق بود..کلافه چشمامو بستم..نفس نفس می زدم..نمی خواستم اروم باشم..نمی خواستم با چند تا نفسِ عمیق خودمو از این التهاب خلاص کنم..این اتش ِخشم باید همینطور شعله ور باقی می موند..بهش نیاز داشتم..برای خلاص شدن از شر منصوری باید خشمم رو دو برابر می کردم..
می کشمت منصوری..نابودت می کنم..مرگت به دستای من حتمیه..تلاش 1 ساله ی من رو به تباهی کشوندی..ازت به همین اسونی نمی گذرم..هرگزاین کارو نمی کنم..هرگز..

زنگ زدم دو تا از بچه های گروه امدند و جسمِ نیمه جونش رو از تو اتاق بردند..به بقیه هم سپردم اونجا رو مرتب کنند..
*******************
روی تختم نشستم..به ارومی دراز کشیدم..یه چیزی تو تنم فرو رفت..یه شیء کوچک ولی نوک تیز..
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم..یه گیره ی سر بود..

برداشتم و تو دستم گرفتم..مشکوکانه نگاهش کردم..کی روی تختِ من خوابیده بود؟!..این گیره ی سر..
ولی ی زود به خاطر اوردم..این گیره متعلق به اون دختر بود..دخترِ گستاخ و زبون درازی که با نگاهه مغرور و بی پرواش به روی هر کس شلاق می زد..ولی روی من جواب نمی داد..چون می تونستم اونو توی مشتم بگیرم و کنترلش کنم..

گیره رو تو دستم چرخوندم..چرا رهاش کردم؟..چرا تا سرحد مرگ عذابش ندادم؟..
وقتی سرش فریاد کشیدم حس ارامش بهم دست داد..وقتی نگاه وحشت زده و گریانش رو دیدم حس کردم اون چیزی که می خواستم و ارومم می کرد در من ارضا شد..و اون چاقو..بی نهایت دوست داشتم که روی بازوش حتی شده یک خراش ِعمیق ایجاد کنم..کاری که اون با من از روی ترس کرد من با اگاهی و از عمد بکنم..
ولی فقط تونستم به دستم فشار بیارم..برعکس همیشه اینبار تردید کردم و افکاری که در ذهن داشتم رو عملی نکردم..
گیره رو تو دستم مشت کردم و فشردم..انگار داشتم گردن اون دختر رو تو دستام فشار می دادم..ولی اون تردیدم و بعد هم رها کردنش با قصد بود..اگر همون موقع زجرش می دادم لذتش آنی بود و..تمام می شد ولی ذره ذره..به نظرم ایده ی عالی بود..مخصوصا الان که برای این ایده دلیل داشتم..

اون دختر حالا حالاها نمی تونه از دست من فرار کنه..یا حتی خلاصی پیدا کنه..باهاش خیلی کارها داشتم..نه از سر انتقام..نه..
من انتقامم رو همون شب روی همین تخت ازش گرفتم..ولی کاری که من بعد باهاش داشتم..فراتر از این حرف ها بود..

آرشام هیچ کاری رو بی دلیل و بی بهانه انجام نمیده..و زمانی که انجامش داد..هیچ کس از دستش رهایی نخواهد داشت..هیچ کس..
***************
پاکت ها رو تو مشتم فشردم و به شایان زل زدم..
--دیدیش؟..
سرمو تکان دادم..

--توضیحات رو هم خوندی؟..اون از همه برای من مهمتره..
-جزء به جزء..می دونم باید چکار کنم..هر دوی ما در این راستا هدف مشترکی داریم..
--چطور؟!..موضوعه جدیدی پیش اومده؟!..
-منصوری..ظاهرا هنوز هم دست از تلاش برنداشته..اینبار جوری حرفه ای عمل کرد که من طی دو سال خیلی راحت متوجه نشدم که یکی از زیر دستاش با هدف وارد شرکت من شده و..حالا با برملا شدن قصد و نیتشون پی بردم که تمومه مدت یک پنجم از موقعیت و مسائل ِ مربوط به من و بقیه ی چیزا رو می دونه..
و همه چیز را برایش تعریف کردم..

--خب در این صورت تو هم با هدف پیش میری..
فکم منقبض شده بود..حتی اسمش هم من رو تا سرحد مرگ عصبانی می کرد..
-اره..اینبار می دونم باید چکار کنم..
--مطمئنم مثل همیشه از پسش بر میای..تو الان مثل شیرِ زخمی هستی که در فکر انتقامه..فقط مراقب باش و بدون اون کسی که زخمیت کرده فرده معمولی و سُستی نیست..باید قوی باشی و انگیزه داشته باشی تا بتونی قوی تر از خودت رو نابود کنی..
-می دونم..و شکی درش نیست که هر دو رو در خودم دارم..
--اره، به این باور شک ندارم..از کی شروع می کنی؟..

نگاهش کردم..زل زدم تو چشماش..پوزخند ِ خاصی روی لبام نقش بست..پوزخندی که افکار و ذهنیتم رو می تونست به راحتی نشون بده..
-فردا..
سر تکان داد..باید خودم رو اماده می کردم..مقابله با منصوری برای دیگران راحت نبود ولی من..از پسش بر می اومدم..

****************** توی اتاقم بودم و داشتم خرابکاری های حبیب رو ماست مالی می کردم ..مرتیکه ی اشغال تمومه زحماته من رو به باد ِ هوا داد..
داشتم با پرونده ها سر و کله می زدم که منشی از حضور یکی از زیر دستام توی شرکت با خبرم کرد..
-بگو بیاد تو..
--بله قربان..

بعد از چند لحظه وارد اتاق شد..با دیدنش تند از جام بلند شدم و پرسیدم:بگو..چی شد؟..
با تردید و کمی ترس اب دهانش رو قورت داد..
--قربان..انگار اب شده رفته تو زمین..هر کجا رو که بگین دنبالش گشتیم ولی..هیچ اثری ازش نیست..
با خشمی که ناگهان از شنیدن ِاین خبر تو وجودم پیچید دستم رو مشت کردم و محکم روی میز کوبیدم ..به طوری که شماعی یک قدم به عقب رفت..
سرمو تند تند تکان دادم و در حالی که نگاه ِ مستقیمم به روی دیوار بود و افکارم مغشوش غریدم: باید هر طور که شده پیداش کنی و کت بسته بیاریش همونجایی که گفتم..
نگاهش کردم و ادامه دادم: تو که تو این کار واردی..چندتا حرفه ای و کارکشته از بین افرادت انتخاب کن و مخصوص این کار بذار..اگر بتونید پیداش کنید به بهترین نحو پاداشتون رو میدم..در غیراینصورت..دماری از روزگارتون در میارم که هیچ وقت نتونید فراموش کنید..
بلندتر فریاد زدم: شنیدی چی گفتــــم؟..

نگاه ِ مرددی بهم انداخت..ترس رو تو نگاهش می خوندم..
--ق..قربان.. م..ما شما رو قبول داریم..ولی منصوری هم کم ادمی نیست..باور کنید چند باری که گفته بودید تعقیبش کنیم و چشم ازش بر نداریم من چند تا حرفه ای رو گذاشته بودم واسه اینکار ولی مرتیکه همه ی مارو دور زد ..جوری که اصلا نفهمیدیم 1 ساعته داریم دور خودمون می چرخیم و اون شخص منصوری نیست..اصلا نمی دونم چطوری جاشو با یکی دیگه عوض کرد..برای همین میگم پیدا کردنش وقت می بره و کار سختیه..

پشت میز نشستم..دستامو در هم گره زدم و پشتمو به پشتی صندلی تکیه دادم..متفکرانه نگاهش کردم ..به ظاهر خونسرد ولی از داخل شعله ور..
- یعنی هیچ کدوم از شما مفت خورا نمی تونه از پسه یه کار بر بیاد؟!..خوبه مثلا چند تا حرفه ای رو استخدام کردم..نمی دونستم فقط به درد ِ لای جرز می خورید..فقط برام پیداش کن..تا 10 روز مهلت داری..همین و بس..

هراسان میان حرفم پرید: و..ولی.. قربان..من..
داد زدم: همین که گفتم..تا 10 روز..وگرنه ش رو خودت می دونی و نیاز به گفتن ِ من نیست..می تونی بری..

لال شده بود و جرات نداشت کلمه ی دیگری روی حرفم حرف بیاورد..به ناچار سر تکان داد و عقب گرد کرد..
همین که از اتاق بیرون رفت سرم رو به صندلی تکیه دادم..
کجا در رفتی پست فطرت؟..زیر سنگ هم که باشی پیدات می کنم..
هه..در به در شدی اره؟..فهمیدی می خوام پیدات کنم دنباله سوراخ موش می گردی؟..ولی فکر نکنم اینبار راه ِ گریزی برات پیدا بشه..چون من نمیذارم اینطور بشه..بیچاره ت می کنم منصـــــوری..
با حرص لبهامو به روی هم فشردم..

تو فکر بودم که بی اجازه در اتاقم باز شد ..با تعجب به فردی که وارد شده بود نگاه کردم..شیدا..
با لبخندی به ظاهر دل فریبی به من زل زده بود..منشی با ترس و وحشت به من نگاه کرد..
-قربان به خدا شرمنده م..بهشون گفتم بذارید اول از رئیس اجازه بگیرم ولی..
-بسیار خب..برو بیرون..

نگاهش رنگ تعجب به خود گرفت..این چنین توقع ِنرمش از جانبه من رو نداشت..
اگر جای شیدا هر کس ِ دیگری اینطور بی اجازه وارد اتاق شده بود بی شک باهاش محترمانه و با روی خوش رفتار نمی کردم..درست برعکس..به طوری که اگر شماره ی شناسنامه ش رو فراموش می کرد به هیچ عنوان در زدن قبل از ورود به اتاق من و کسب اجازه در این خصوص را فراموش نمی کرد..
این هم یکی از قوانینه من بود..

منشی از اتاق بیرون رفت..نگاه ِ مستقیمم به شیدا بود و لبخنده روی لباش..من سکوت کرده بودم و حتی پوزخندی هم بر لب نداشتم..
جلو امد و دستش رو دراز کرد..نگاهم به روی دستش کشیده شد..دست ظریف و شکننده ش را به آرامی میان انگشتانم فشردم..
--سلام آرشام جان..خوبین؟..

در دل پوزخند زدم..ظاهرا خیلی دوست داشت با من صمیمی برخورد کند ولی از طرفی هم احوالم رو رسمی می پرسید..ولی باید با من احساس صمیمیت می کرد..من این رو می خواستم..پس باید از چند جانب کوتاه می امدم و از خیلی چیزها چشم پوشی می کردم..

سرد جوابش رو دادم..جزئی از خصلتم شده بود..راهی برای تغییر دادنش هم وجود نداشت..
-سلام..ممنونم..

دستش رو رها کردم ولی اون به حالت لمس ِ دستانم کمی مکث کرد و دستش را به روی کف دستم کشید..
توجهی نشان ندادم..ولی نگاهه اون بیانگره خیلی حرف ها بود..
به صندلی اشاره کردم..با لبخند و تشکر نشست..
-اقای صدر چطور هستند؟..
از اینکه حال خودش رو نپرسیده بودم اخماش رو در هم کشید ولی چیزی از ناز ِ صدایش کم نشد..
--خوبن ممنون..البته نپرسیدید..ولی دوست داشتم که بگم منم خوبم..

به اجبار لبخند زدم ولی حتی شبیه ش هم نبود..
-بله..ظاهرا فراموش کردم..
--چطور؟!..
به در اتاق اشاره کردم و با طعنه گفتم:دوست داشتم قبل از ورود در بزنید..این رو به همه ی کارکنان ِ اینجا گفتم و همه رعایت می کنند..
با شرمندگی لبخند زد و کمی خودش رو جمع و جور کرد..
--اوه ســــاری..واقعا من رو ببخشید آرشام جان..اخه من تو شرکت پدرم که بودم همینطور وارد اتاق خودش و کارکنان می شدم..در کل دختر راحتی هستم..برای همین، بر حسب ِ عادت بود..

میان حرفش اومدم..
-ولی باز هم این عمل شما دلیل بر این نمیشه که بی اجازه وارد اتاق ِ من بشین..اونجا شرکته پدرتون هست و شما رئیسین .. اینجا شرکته من و رئیسش هم من هستم..این دو کاملا با هم متفاوتند..اینطور نیست؟..

حق به جانب نگاهم کرد..
--پس شرکا چی؟..
پوزخند زدم..کاملا مشهود..
-شرکا؟!..اونها تنها در سهامه شرکت شریک هستند نه عمدتا کل ِ شرکت و کارخونه..در ضمن فراموش نکنید که نیمی کثیر از سهامه شرکت به نام ِ من هست ..
نفس عمیق کشیدم و ریلکس به صندلی تکیه دادم..
-در هر صورت این موضوع مسئله ای نیست که بخوام در موردش بیش از حد توضیح بدم..کم کم خودتون متوجه همه چیز می شید..

حالت صورتش نشان می داد که از گفته ی خود پشیمان شده ولی به روی خودم نیاوردم تا بحثی صورت نگیرد..حتی حرف زدن با این دختر هم عذابم می داد و ای کاش به این کار مجبور نمی شدم..اما باید تا اخرش می رفتم..کاری رو که شروع کنم حتما به اتمام می رسانم..

-خب با من کاری داشتی؟..این ملاقات دلیلش چی می تونه باشه؟..
لبخند زد و بازهم برگشت به همون حالت ِ قبل..
-- راستش کاری که نداشتم..خب به صورت رسمی امروز روز اولی هست که تو این شرکت مشغول به کار میشم و..
- درسته..ولی اتاقه شما اینجا نیست..

پی به نیش کلامم برد..لبخندش جمع شد..
--بله می دونم..ولی خب گفتم اول بیام پیش شما و از خودتون کسب تکلیف کنم..

از جا بلند شدم..با قدمهایی محکم به کنار دیوار شیشه ای رفتم..نیمی ازدیوارهای کناری..درست سمت چپ تماما از جنس شیشه کار شده بود..وقتی کنارش می ایستادی ازهمانجا احساس می کردی نیمی از شهرِ تهران به زیرِ پاهای تو قرار داره و این جلوه و نما در شب ستودنی بود..

ارام تر از معمول ولی محکم گفتم: نیازی به کسب تکلیف نبود..می تونید مشغول بشید..در ضمن اشکالی نداره که اگر با من راحت باشید..من این اجازه رو به هر کسی نمیدم..
صداش مملو از شادی شد ولی نخواست من این رو بفهمم..صداش رو نزدیک به خودم شنیدم..درست کنارم..

--ازت ممنونم آرشام..جدا از رفتارت خیلی خوشم میاد..یه جورایی ضد و نقیضه..گاهی حس می کنم باهام سر ِ جنگ داری و ازم خوشت نمیاد و گاهی مثل الان حس می کنم تمومه افکاری که نسبت بهت داشتم بیخوده و ..

ادامه نداد..من هم چیزی نگفتم..نه حرفی داشتم که بهش بزنم و نه می تونستم چیزی رو براش بازگو کنم..
درسته..رفتارهای من ضد و نقیض بود ولی کاملا کنترل شده..خودم اینطور می خواستم..تنها برای رسیدن به مقصودم..

صداش زمزمه وار شد..نزدیکتر از قبل..
--گفتی که این اجازه رو به هر کسی نمیدی..پس این یعنی من برای تو هر کس نیستم..درسته؟!..
مکث کردم..به ارومی برگشتم..کاملا نزدیک به من ایستاده بود..به طوری که وقتی برگشتم صورتم شاید یک وجب با صورتش فاصله داشت..

-شاید..اگر بخوای..و اگر بخوام..
لبخند زد..نگاه سبزش رو مخمور کرد و توی چشمام دوخت.. زمزمه وار گفت: من می خوام..تو چطور؟!..
داشت با این لحن و شیوه ی خاصه خودش من رو مجبور به انجامه کاری رو می کرد که هیچ وقت نمی خواستم..و الان هم تو همون حالت بودم..
بدون اینکه کوچکترین تغییری در لحن و کلالمم بدم سرد گفتم: فعلا هیچ چیز نمی دونم و حتی نمی دونم چی می خوام..و الان هم بهتره بری و به کارات برسی..

با تعجب نگام کرد..حتما پیش خودش فکرهای دیگه ای کرده بود..
ولی این کار من باعث می شد تشنه تر از قبل بشه و خودش در تمومه کارها ثابت قدم باشه..و حتی پیش قدم..
من هیچ حرکتی نمی کردم ولی خودش با اگاهی کامل به من نزدیک می شد..
سرش رو به ارامی تکان داد وبا صدایی گرفته گفت: بسیار خب..ولی من صادقانه حرفمو زدم..با اجازه..

از اتاق که بیرون رفت باز برگشتم و از دیوار شیشه ای به شهر نگاه کردم..شهری شلوغ و پراز تردد..نگاهم به بالا کشیده شد..آسمان آبی بود ..درست برعکسه دله نا ارومه من اون ارامش داشت..
ای کاش این راه تو زندگی من نبود..ای کاش..به اینجا نمی رسیدم..
حس می کردم خسته م..از این همه هیاهو و جنجال..ولی بازهم نوعی عادت رو دنبال می کردم..اینها همه برای من حکم ِ عادت رو داشت و راهی که پیش رو داشتم به انتخابه خودم بود چون باید انتخابش می کردم..این "باید" از اول هم تو زندگی من ریشه داشت و تا به الان که می خواست به ثمر برسه..و من جلوی اون رو نمی گیرم..به هیچ عنوان..